کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود |
همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه |
۱۴ امرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود اما هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند. ۱۴ امرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند. به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم. به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان. برای ثبت وبلاگ خود و حمایت از این طرح به این "وبلاگ" سر بزنید. +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با اوتنها باشد .پدر ومادرش زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای ۵ ساله حسودی اش بشود وبلایی سر بچه بیاورد.منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند. دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست.لای در کمی باز مانده بود پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد: (( نی نی جون به من بگو خدا چه جوریه. من داره یادم میره.)) 3t=ستی +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> دیروز جهان کوچک بود و تو کودک و هدف سیبی بود اویخته بر شاخه ای دور از دست. تمنایی داشتی و تقلا کردی و بر سر انگشت ها ایستادی و پاره سنگی زیر پا گذاشتی و از درخت بالارفتی. و ان زمان که قلعه درخت را محاصره کردی و ان هنگام که مقاومت سرشاخه ها را در هم شکستی و ان لحظه که نیزه سر پنجه ات قلب سیب را نشانه رفت دیگر نه کودک بودی و نه کوچک که پادشاهی بودی مقتدر فاتح سیبی سرخ بر بالای قلعه ای سبز. و ان چه ان روز چشیدی طعم شیرین نخستین پیروزی بود در کام تلاش. ------------------------------------------------- اما جهان بزرگ شد و تو نیز. و ان سیب هر روز بر شاخه ای دورتر رفت....... تو بزرگ شدی و شاید نام تو اسکندر; و دیگر اگر تمام سیب های جهان را به تو ببخشند خشنود نخواهی شد... اکنون تو سیبی به بزرگه جهان می خواهی و برای این چنین هدف باید بجنگی و خون بریزی ، اسیر کنی و اتش بزنی و در هم بکوبی ، تا پیش بروی و تسخیر کنی و کام آز از طعم فتح شیرین شود. ------------------------------------------------- تو بزرگ شدی و شاید نام تو فرهاد و هدف تصاحب قلبی که در سینه دیگری می تپد. و ناگریز باید از بیستون بالا بروی و کوه را بکنی ، ناگریز باید دلت شرحه شرحه باشد و جانت شعله ای در باد و ازمونت را باید به شکیبایی و امید و درد پاسخ گویی. تو بزرگ شدی و شاید نام تو......شاید قلندری بی نام و نشان. و هدف ان که سرزمین پهناور دل را فتح کنی. و پله پله تا ملاقات خدا بروی و بر بام های اسمان پا بگذاری و ملکوت را درنوردی. پس نا گزیر باید تازیانه های سلوک را تاب بیاوری و درد های استخوان سوز را ، و بیاموزی نبرد در مصاف عشق و اوردگاه دل را. ------------------------------------------------- ان که هدف نزدیک را می خواهد رنج کمتری می برد و شادمانی اش نیز کوچک است و ان که افقی دور را می جوید باید که تاوان گران تری بدهد و رنج هایی عظیم تر را بر دوش کشد. ادم ها همه در راهند ، بسیاری اما راهیان راه های نزدیکند ، راه های ساده و پا خورده و جاده های امن.اندکی اما رهروان راه های دورند ، مسیر های صعب و جاده های پر خطر. ان که گام های بلند بر می دارد و محکم ،دور دست ها را می بیند ،و انکه در مداری مایوس دور می زند جز پیش پا را نمی بیند. کاش از خود بپرسیم که کیستیم و در پی چه ،کاش بپرسیم که در کدام راهیم.زیرا که هر راه شیوه ای دارد و رهسپارانی. زیرا که هر راه نشانی دارد و هر راه راهبری. زیرا که هر راه توشه ای می خواهد. اگر اسکندری ،آز و ایینه می خواهی ، اگر رستمی گرز و غرور ، اگر فرهادی تیشه و عشق و اگر قلندری چارق اهنی و ایمان......... -------------------------------------------------- گاهی هدف مقصدی است رسیدنی. گاهی هدف غایتی است به دست اوردنی. گاهی اما نه رسیدنی در کار است و نه به دست اوردنی. گاهی........... پیمودن است که زیباست چگونه پیمودن و رفتن است که نیکوست ،چگونه رفتن. نوشته ای از عرفان نظر اهاری +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> من اعتراف دارم ربی! با مردم از مردم پشت سر هم حرف نزنی نامردی توبه! روبروی آیینه انکارت میکنم با او رو در رو با خودت حرف نزنی کافری توبه!پشت سر خودم دلقک میشوم من اعتراف دارم ربی! به نام دیگری صدایت میزنم به کفر نسبتم میدهند! من کافر کفری تازه ام ایمان به تو جرمم شده حالا من کافرم یا مجرم؟ رگم را اما با نام تو میزنم از دور با فاصله آن هاله مقدس حالا نزدیکتراین اضطراب پس من در رکعت چندم خوابم میبرد تا تو قنوتم کنی؟هو!!!!! بتسا خانم
+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> عشق کی گفته آش کشک و دوغه
این گفته از هر کی باشه دروغه
بهش بگین دروغ نگه بعد از این
یعنی دروغ نگه برین بش بگین
عشق نداره قیمتی پیش آش
خصوصا اون که کشک و دوغ باشه باش
ستی+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا>
وقتی خبری از بودنشان نیست ، زندان برایشان کافی است
کنون در ِ این اتاق دو قفل دارد و یک کلید همه اسیرند در زندانی بزرگ و من آزاد در اتاقی کوچک اما پر از خاطره... صدایی از این زندان نمی آید گویا من خالق زیباترین زندانم که عذابی ندارد بخواب زندان بان کسی راهی را برای فرار جستجو نمیکند آسوده بخواب... التماس دعا *L.B.L* +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> هو! اول تو بودی اخر یار که تویی هو!اخر تو بودی اول یار که تویی هو!اول تو اخر تو تو تو تو .... پس من کجای این سلسله ام که اوت اخر همه تویی از تو ام که به تو رانده میشوم از توام که بی توکفر میشوم از تو ام که از تو ام که از تو بتسا خانم
+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> اولش همه شکل هم هستیم *L.B.L* +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا>
آرزو دارم شمعي بودم كه به پاي تو مي گريستم ، با غمي بالاتر از غم عشق ، اگر مي گريم گريه ام به واسطه غم هاي توست... آرزو دارم شاعري بودم كه براي تو مي سرودم از تو، وسعت تو، هر چند كه سروده هايم از تو وزن مي گيرند از تو و وجود تو ، ولي وسعت تو در سروده هاي من نمي گنجد وسعتي ژرف كه براي من و سروده هايم قابل سرودن نيست... التماس دعا *L.B.L* +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود،وقتی شنیدم که نخواند چه غم انگیز است،که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید چشمه که از آن اتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت "دکتر علی شریعتی" چکاوک +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> جمشيد كه اول " جم" نام داشت ، سير عالم مي كرد. چون به آذربايجان رسيد ، فرمود تخت مرصّعي را بر جاي بلندي رو به جانب مشرق گذاردند و خود تاج مرصعي بر سر نهاده ، بر آن تخت نشست. همين كه آفتاب طلوع كرد و پرتوش بر آن تاج افتاد ، شعاعي در نهايت روشني پديد آمد ، مردمان از آن شادمان شدند و گفتند : اين روز ، نو است و چون به زبان پهلوي شعاع را « شيد » مي گويند اين لفظ را برجم افزودند و او را « جمشيد » خواندند و جشن عظيم كردند و آن روز اين رسم « نوروز» پيدا شد . محمد حسين خلف تبريزي (به نقل از برهان قاطع)
*L.B.L*
+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> می خوام از دنیا بپرسم چی می شد که اگه پا نمی ذاشتم رو تنش می خوام از خدا بپرسم چی می شد که اگه خاری نبود تو چمنش وقتی پایان خوشی ها مردند عاقبت شربت پیری خوردند پس چرا ای خدا من رو اوردی به دنیای گناه پس چرا ای خدا پاشیدی رو بخت من رنگ سیاه اگه من تو نطفه مدفون می شدم چی می شد گردش چرخ خدا کمتر می شد نه نمی شد پشت پرده نیست و نابود می شدم چی می شد دنیا بی من طفل بی مادر می شد نه نمی شد پس خوشا آنان که تو گهواره رفتن! (ستی) +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> ظهری بود...ظهری آفتابی
گفتی قرارمان به فردا...
گفتی معنی عشق به فردا...
گفتی...گفتی....
حرف های گفتنی زیاد بود...
اما وقت برای گفتن نه!...
تو می گفتی ومن بی تفاوت از کنارت رد می شدم...
تو صدایم می کردی ومن در دنیایی دیگربه دنبال عشق...هوس......
تو صدایم کردی
من نشنیدم...اما نه!شنیدم!
شنیدم وبی اهمیت رد شدم.
ته قلبم چیزی سنگینی کرد
گفتم برو!
ایســـــــتاد...
تمنا کردم برو!
گفت من به اراده تو نیامدم!
گفتم نمی خواهم!
گفت من عشقم!
خنده ای کردم
گفتم باش!باش که عمریست به دنبالت می گردم...
ظهری بود....ظهری ابری
به تو گفتم دیدارمان به فردا
آمدی اما چه از آمدنت...
وقت برای آمدن وگریستن زیاد بود
اما اشکی نبود...پایی نبود
حال تو می رفتی ومن تنها نگاهت می کردم!
من فریاد زدم وتونشنیدی
ته قلبت چیزی نبود!
هیچ چیز که سنگینی کند...
چکاوک
+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> آثار هنري به دو دليل ارزشمندند . اول اينكه : توسط استادان بوجود آمده اند و دوم اينكه: تعدادشان كم است شما گنج بزرگي هستيد زيرا توسط بزرگترين استادان خلق شده ايد وفقط يكي هستيد. " آگ ماندينو "
*L.B.L* +نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرونو منو ببخش که درخشیدیو من چشمامو بستم منو بخشیدیو من چشمامو بستم منو ببخش
+نوشته شده توسط sun girls | < حالا بیا اینجا> |
نیلوفرانه دوستت دارم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 ورزشی سینمایی عاشقانه فرهنگی،هنری معرفی کتاب sun girls betsa L.B.L chakavak sety Capital Man(احسان) دومان چلچراغ هرکجا باشم آسمان مال من است....(باران) معماری از دیدگاه یک معمار به سرای خسته دلان خوش آمدید(جواد) محمد(::.RED Boy.::) دیدی رفت..... انواع دل(بهزاد) تمام نا تمام من با تو تمام میشود....!!!(مهرنوش) سياوش مسافر بیا ای خسته خاطر دوست...(حمید) دنیا رسم ناجوان مردیست(كاوه) از کجا چه خبر؟(مجتبی) زمستان است(مهدی اخوان ثالث) تنهاترین تنها(حسین) خودمونی(اشکان) فریاد یک روزنامه نگار تنهايي بد درديه(مژده) A Moment With You(بنیامین) شبای بی ستاره(زهرا) فوتبال برتر سینا هنرمند دشتستان عشق .•* *•. .•تنـهـایــی.•* *•. .• (احسان) بچه کنکوری سابق(مهندس) Sky Time (آرمان) پدیده شماره هفت(تورس) محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام |